تبليغاتX
گرم یاد اوری یا نه من از یادت نمی کاهم PersianPTC.com



فرزاد کمانگر اموزگار زحمت کش نظام آموزش و پرورش به اتهام فعالیت های سیاسی ( که هنوز

 به طور کامل به اثبات نرسیده است ) مدتی زیادی است دستگیر شده است .

به این دو نامه توجه کنید :::::::

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:34  توسط Sebbashchen 



فرزاد کمانگر - زندان رجايي شهر کرج

بچه ها سلام،

دلم براي همه شما تنگ شده ، اينجا شب و روز با خيال و خاطرات شيرينتان شعر زندگي ميسرايم ، هر روز به جاي شما به خورشيد روزبخير ميگويم ، از لاي اين ديوارهاي بلند با شما بيدار ميشوم ، با شما ميخندم و با شما ميخوابم . گاهي « چيزي شبيه دلتنگي » همه وجودم را ميگيرد .

کاش ميشد مانند گذشته خسته از بازديد که آن را گردش علمي ميناميديم ، و خسته از همه هياهوها ، گرد و غبار خستگيهايمان را همراه زلالي چشمه روستا به دست فراموشي ميسپرديم ، کاش ميشد مثل گذشته گوشمان را به «صداي پاي آب » و تنمان را به نوازش گل و گياه ميسپرديم و همراه با سمفوني زيباي طبيعت کلاس درسمان را تشکيل ميداديم و کتاب رياضي را با همه مجهولات زير سنگي ميگذاشتيم چون وقتي بابا ناني براي تقديم کردن در سفره ندارد چه فرقي ميکند ، پي سه مميز چهارده باشيد با صد مميز چهارده ، درس علوم را با همه تغييرات شيميايي و فيزيکي دنيا به کناري ميگذاشتيم و به اميد تغييري از جنس «عشق و معجزه» لکه هاي ابر را در آسمان همراه با نسيم بدرقه ميکرديم و منتظر تغييري ميمانيدم که کورش همان همکلاسي پرشورتان را از سر کلاس راهي کارگري نکند و در نوجواني از بلنداي ساختمان به دنبال نان براي هميشه سقوط ننمايد و ترکمان نکند ، منتظر تغييري که براي عيد نوروز يک جفت کفش نو و يک دست لباس خوب و يک سفره پر از نقل و شيريني براي همه به همراه داشته باشد .

کاش ميشد دوباره و دزدکي دور از چشمان ناظم اخموي مدرسه الفباي کرديمان را دوره ميکرديم و براي هم با زبان مادري شعر مي سروديم و آواز ميخوانديم و بعد دست در دست هم ميرقصيديم و ميرقصيديم و ميرقصيديم .

کاش ميشد باز در بين پسران کلاس اولي همان دروازه بان ميشدم و شما در روياي رونالدو شدن به آقا معلمتان گل ميزديد و همديگر را در آغوش ميکشيديد ، اما افسوس نميدانيد که در سرزمين ما روياها و آرزوها قبل از قاب عکسمان غبار فراموشي به خود ميگيرد ، کاش ميشد باز پاي ثابت حلقه عمو زنجيرباف دختران کلاس اول ميشدم ، همان دختراني که ميدانم سالها بعد در گوشه دفتر خاطراتتان دزدکي مينويسيد کاش دختر به دنيا نميامديد.

ميدانم بزرگ شده ايد ، شوهر ميکنيد ولي براي من همان فرشتگان پاک و بي آلايشي هستيد که هنوز « جاي بوسه اهورا مزدا» بين چشمان زيبايتان ديده ميشود ،راستي چه کسي ميداند اگر شما فرشتگان زاده رنج و فقر نبوديد ، کاغذ به دست براي کمپين زنان امضاء جمع نميکرديد و يا اگر در اين گوشه از « خاک فراموش شده خدا » به دنيا نمي آمديد ، مجبور نبوديد در سن سيزده سالگي با چشماني پر از اشک و حسرت « زير تور سفيد زن شدن » براي آخرين بار با مدرسه وداع کنيد و « قصه تلخ جنس دوم بودن » را با تمام وجود تجربه کنيد . دختران سرزمين اهورا ، فردا که در دامن طبيعت خواستيد براي فرزندانتان پونه بچينيد يا برايشان از بنفشه تاجي از گل بسازيد حتماً از تمام پاکي ها و شادي هاي دوران کودکيتان ياد کنيد .

پسران طبيعت آفتاب ميدانم ديگر نميتوانيد با همکلاسيهايتان بنشينيد ، بخوانيد و بخنديد چون بعد از « مصيبت مرد شدن » تازه « غم نان » گريبان شما را گرفته ، اما يادتان باشد که به شعر ، به آواز ، به ليلاهايتان ، به روياهايتان پشت نکنيد ، به فرزندانتان ياد بدهيد براي سرزمينشان براي امروز و فرداها فرزندي از جنس « شعر و باران » باشند به دست باد و آفتاب ميسپارمتان تا فردايي نه چندان دور درس عشق و صداقت را براي سرزمينمان مترنم شويد .

رفيق ، همبازي و معلم دوران کودکيتان

فرزاد کمانگر - زندان رجايي شهر کرج

انتشار از فعالان حقوق بشر در ایران

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 21:21  توسط Sebbashchen  | 



سلام اي خواسته ي شگرف،عزيز رويايي،همه مي گويند شکي نيست تو با پرستو همراه بهار

 

ميايي باغبان باغ عشق سلام ،امروزکه فرسخ ها از وجود نازنينت دورم احساس مي کنم به

 

 اندازه ي شاهرگ حيات به من نزديکي چون طنين صدايت را همواره در گوش دارم واندرزهايت

 

 را حلقه اي آويز گوشم کرده ام.بهترين درودها را به وسعت لحظات شاد باهم بودن برايت ارمغان

 

 دارم.

ديشب نامه ات(بابا آب داد)را خواندم و اطمينان پيدا کردم هنوز بچه هايت را فراموش نکرده اي و

 

 با گريه به خواب رفتم خوابي از جنس بلور خوابي به اميد فردا بازهم در کلاس حاضرشويد سرحال

 

 اميدوار با يک دنيا آموختني ها.آقاي کمانگر عزيز، هرگز فراموش نخواهم کرد زماني که خبر از مرگ

 

همکلاسيمان کوروش را شنيدي چه بر سرت آمد وچگونه برايش گريه کردي و اکنون هم در غمش

 

برايش مي نويسي ويا روزي که سرگل دختر بيچاره اي را که به زور از نيمکت هاي شکسته ي کلاس

 

سرد وتاريکش جدا کردند واو را به خانه نابخت شوهر فرستادند،بگذار از سرنوشتش برايت بگويم هر

 

 چند که مطمئن هستم بسيار اندوهگين ات مي کنم. او را نيز مانند کوروش با جسدي بي جان به

 

 همان روستا بازگرداندند، اما با90% سوختگي ناشي از خود سوزي. آقاي معلم عزيزم بدان که

 

 بسياري از بچه هايت به نوعي کوروش وسرگل مي شوند. همين را بگويم که همه آرزوهايي را

 

 که از ما مي پرسيدي مي خواهيد آينده چگونه باشد، در حد يک آرزو ماند فقط خوشبختانه يک

 

 آرزوي من که هنگام خردسالي داشتم که کاش مي شد فرشتگان را ديد به حقيقت پيوست ومن

 

 يکسال تجربه با فرشته بودن را داشتم..


 

اي بهترين، هيچگاه کلمه ي خدا حافظي برايم خوشايند نخواهد بود چون ياد آور خاطره تلخ پايان

 

 سال تحصيلي را با تو در ذهنم تداعي ميکند چه سخت از ما دور شدي و ما همه بخاطر آخرين

 

 روز ديدار کنارت گريه کرديم .مطمئن هستم که همه را بياد داري. من ليلا 21ساله هستم ودر

 

دوم دبيرستان ازدواج کردم و اکنون بچه اي سه ساله دارم که آرزو داشتم که روزي فرزندانمان

 

نيز پشت همان نيمکت هارا با تو تجربه کنند .من هنوز بعد از گذشت نه سال کلاس درسم

 

را باتو تجسم ميکنم و به آن روز ها غبطه مي خورم اما اکنون چگونه براي فرزندم از تو بگويم؟

 

بگويم خوب بود عاشق و دلسوز بود.او چه جواب خواهد داد؟مطمئن مي گويد مادر بيا تا خوب

 

نباشيم،هيچگاه عاشق و دلسوز نباشيم. پس کجائيد آن خوب...؟

 

به اميد رهايي و آزادي معلم و برادر خوب و هميشگي و سر مشق زندگيمان فرزاد کمانگر

 

 

ليلا دانش آموز کلاس چهارم نسترن ، نيمکت سوم


نامه 2:

نگذاريد بر خاطرات رنگارنگ کودکيمان رنگ سياهي بنشيند

 

 

ما خواهان آزادي بي قيد وشرط آموزگار دلسوزمان آقاي فرزاد کمانگر هستيم . ما از ستم ،از رنج ،

 

 از زندان،از بايد ها و از هر که و هر آنچه تو را در بند مي کشد بيزاريم. ما از معلممان آموختيم براي

 

 آزادي و شرافت انسانيت فرياد بر آوريم،زندگي را با تو ميخواهيم و ما با اميد به ورزيدن نسيم صلح

 

 و آزادي در هر کوي و برزن زين مرز و بوم صبحگاهان که گل هاي شقايق در بستري از خون تولدي

 

 ديگر مي يابند با خطي سرخ بر سينه سفيد دفترمان بنگاريم:

 

 

تا شقايق هست زندگي بايد کرد


 

امروز مي خواهيم خاطرات شيرين و لطيف کودکيمان راکه با معلم عزيزمان داشتيم بر روي کاغذ

 

 بکشيم تا بدانيم ما نيز تو را همواره در ياد خود سر بلند مي دانيم و فراموش نخواهيم کرد.در اين

 

 لحظه که براي تو مي نويسيم چشمانمان پراز اشک با هم يک صدا فرياد مي زنيم (ما خواهان

 

 رهايي معلممان هستيم)

 

بگذاريد خاطرات کودکيمان خاطراتي همراه با حسرت نباشد.اگر هر کدام از ما هم به اندازه ي اين

 

معلم دلسوز براي جامعه اي که در آن زندگي مي کنيم از خودمان گذشت داشتيم بخاطر ترقي

 

ديگران مسلماَََُُ جامعه ي عدالتمندي داشتيم . کدام معلم است که هر ماه حق وحقوقش را با

 

 ديگران تقسيم کند و کتاب بچه هايش رااز روي نيمکت بردارد و دزدکي پولي لاي آنها بگزارد و

 

کدام است که به اندازه ي فرزاد کمانگر شوق درس خواندن و اميد به زندگي را به دانش آموزانش

 

بدهد،معلمي که به ما آموخت به سرزمين مان عشق بورزيم و براي سر بلنديش بکوشيم و در

 

مدحش سرود بخوانيم.پس ما به چه شوقي بتوانيم درس بخوانيم وقتي که برادرمان را در کنج

 

زندان پرپر مي کنند چگونه به آينده ي خويش اميدوار باشيم .آيا اين انصاف است کسي را که

 

هنوز دانش آموزانش به اميد حرفهاي او درس مي خوانند  اين گونه مجازات کنيد؟

 

کسي که دانش آموزانش هنوز چشم به راه آمدنش هستندکسي که خدمت را افتخار مي---

 

دانست،او که نحوه زندگي کردن را به ما آموخت اکنون حق زندگي را از خودش مي گيريد؟

 

ما با چه اميدي درس بخوانيم تا مفيد باشيم در حالي که يکي از بهترين الگوهايمان را به

 

 دار ميکشند . کسي که هر لحظه زندگيمان با او خاطره ايست،ما زندگي را با او ميخواهيم،

 

ما منتظر دستان پر مهرش هستيم،ما به قيمت جانمان او را مي خواهيم چون او بسيار به

 

 آينده ي ما اميدوار بود،پس بگذاريد آينده را نيز با او تجربه کنيم.


از طرف دانش آموزان معلم سر بلند فرزاد کمانگر - رويا،صنوبر و...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 21:20  توسط Sebbashchen  | 



پلك هام حسابي سنگين شده و به زور باز نگهشان مي دارم. خيره به لامپ تار گرفته 100 واتي مي شوم و نيشخند مضحكي روي لبم مي نشيند، آخر ياد مستر بين افتاده ام. كلي پشه دور لامپ پايكوبي مي كنند، خنده ي اين نوبت را به دلم وامي گذارم. خون جلوي چشم هام را گرفته و كلت رولور كاليبر 44م را پر فشنگ مي كنم و جيغ هاي مكرر و التماس هاي پي در پي اش را به وجدانم واگذار مي كنم. البته اگر مورد اين ننگ كاري از دستش بر بيايد. اسلحه را به سمت سرش نشانه گرفته ام. سري كه دارد پاهايم را مي بوسد. نمي خواهم لباس هام كثيف و خون آلود شوند. لگدي به صورتش مي زنم و دو سه متري پرتش مي كنم آن طرفتر، صورتش خون آلود است و فكر كنم بيني اش شكسته. حقش است.اسلحه را به سمتش نشانه مي روم. خنده مستانه اي سر مي دهم، هماني كه توي دلم نگهش داشته بودم.دستم مي لرزد و بي اراده به سمت شقيقه ام مي رود و هر چه مي خواهم انگشتان گره شده به كلت را باز كنم نمي توانم. فكر نكنم هيچ ارده اي بتواند الان دستم را از خواستش باز دارم. از اين وضعيت خنده ام گرفته. بنگ.
     ناگهان پلك هام باز مي شود. هنوز سنگين اند اما شوكه ام. مي دانم كجايم اما نمي دانم چرا گيج و منگم. نا ي بلند شدن ندارم به تدي ام نگاه مي كنم و بعد به قلاب لخت پنكه كه چند وقت ديگر بايد راه بيافتد و فكرش را مي كنم كه تدي را حلق آويز كنم. بي صدا حلقومم جاي به خنده باز كنم و خس خسي بيرون مي خزد. چهره اش برافروخته است. "شمر" جلويش "حر" است. خيزه نگاهم مي كند و اسلحه را با فشنگ هاي طلايي دانه دانه پر مي كند. هر چه كمك مي خواهم و زجه مي زنم و خاك نداشته بر سر مي كنم افاقه نمي كند. التماس مي كنم، قسم حضرت عباسش مي دهم و به جان خانم گلي و حاج كاظم خدا بيامرز. اما ميخ توي سنگ كوبيدن است، كله شق. به پايش مي افتم و گريه مي كنم و پاهاي لختش را مي بوسم. هر چه قدر بيشتر التماس مي كنم بيشتر برآشفته مي شود. لگدي به صورتم مي زند و پرتم مي كند. پايم گير مي كند به گوشه كمد و مي افتم كنج لخت ديوار. اسلحه را به سرم نشانه رفته. دستش مي لرزد، اولش نه زياد، اما بعد آنقدر كه فكر نكنم بتواند درست نشانه برود. نمي دانم چند تا اما كلي فشنگ دارد كه مي تواند امتحان كند. سيبل متحرك نبوديم كه شديم. دم آخري چه جاي خنده است نمي دانم. خفه اش مي كنم، اما انگار كه فهميده باشد نمي تواند از دهانم خارج شود از دهان او بيرون مي آيد. بلند بلند مي خندد و كم كم دستش از لرزش باز مي ايستد و آرام به سمت سرش مي رود. لبخند عجيبي مي زند. بنگ.
     حسابي كلافه شده ام و اگر كم كم ادامه پيدا كند ديوانه مي شوم. كامپيوترم هنوز روشن است، بلند مي شوم كه خاموشش كنم. صداهايي مي شنوم كه زيادي شبيه جيغ و گريه و فرياد است. باز هم حتما توهم است، اما چه توهم واقعي و وحشتناكي. به دنبال صدا از اتاق بيرون مي روم، صدا از انتهاي راهرو مي آيد. سرعتم را بیشتر می کنم. دستم روی دستگیره می لرزد، لحظه ای مکث می کنم تا خط میان واقعیت و رویا را تشخیص دهم. آرام در را باز می کنم. مادرم گوشه ي اتاق دارد زجه مي زند و پدر اسلحه به شقيقه گویی لبخندی را زورکی به دهانش دوخته اند. بنگ.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 14:12  توسط Sebbashchen  | 



   همیشه آدمها فکر می کردند و هنوز هم فکر می کنند(البته بعضی هاشان) که هر کسی یک ستاره توی آسمان دارد. هنگامی که کسی از این فانی دنیای عجق وجق رخت خوش بختی برمی بندد ستاره اش نیز افول می کند و بعضی اعتقاد سفت و سخت تری داشتند و دارند که شهاب سنگی که عبور می کند یعنی انسان پاکی از دنیا رفته... اما هیچ کس نمی داند که این ستاره ها کجا می روند. بخوانید گفت و گویی از این ستاره های خوش بر و رو.

ستاره کم فروغ: سلام ستاره. تو چرا اینقدر نورانی هستی؟
ستاره نورانی: نمی دونم. شاید نه اینکه آدم من خیلی خوب بوده، حالا من اینجوریا شدم دیگه...
ستاره کم فروغ: یعنی می گی آدم من بد بوده؟ (بغض میکند)
شهاب سنگ: نه فکر نکنم. آخه اینجا همه نسبت به هم پر نور و کم نورند. اگه فرضیه ی ستاره نورانی درست باشه که منم این احتمال رو کم نمی دونم حتما آدم هامون هم به همین نسبت ها خوب و بد بودند. اما هیچ کسی مطلقا خوب یا مطلقا بد نیست. البته می دونید که همه چیز هم استثناهایی داره...
ستاره نورانی: واااااو چه قدر نورانی. ما که شرمنده شدیم. چه میکنه این شهاب سنگ.
اینجا ستاره ی نورانی کارت خبرنگاری، ضبط صوت و دوربین خودش را بیرون می آورد و چیک و چیک عکس می گیرد.
ستاره نورانی: می بخشید شهاب سنگ عزیز می تونم از شما بپرسم راز موفقیتتون چی بوده و چطوری اینقدر پرنور شدید؟
شهاب سنگ: اولا اینکه من کاری نکردم و آدمم بوده. ثانیا این کارها چیه می کنی؟
ستاره نورانی: هیچی فقط واسه ی خوانندگان مجله مون(خانواده ی نورانی) دارم با شما یه مصاحبه می کنم. حالا هم اگه لطف کنید راز موفقیت خودتون، ببخشید آدمتون رو برای خوانندگان بفرمایید تا اونها هم به یه فیضی برسند!
شهاب سنگ: راستش اول اولاش آدمم زیاد آدم همچین خوب خوب خوبی نبود یه کمی خوب بود ولی از موقعی که فیلم "نمایش ترومن" رو دید خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و از این رو به اون رو شد. همونی هست که "جیم کری" بازی می کنه سینما یک نشونش داد. همون رو می کم.
ستاره نورانی: مگه توی این فیلم چی بود و چه چیزش باعث شد که تحت تاثیر قرار بگیره؟
شهاب سنگ: اونجایی که ترومن می فهمه ملت دارند از توی تلویزیون بهش نیگا میکنن و ییهو متوجه همه چیز شد و باعث شد یه سیر روحانی و عقلانی رو به یک مرتبه طی کنه.
ستاره نورانی: خیلی متشکرم شهاب سنگ عزیز. از اینکه وقتتون رو در اختیار بنده قرار دادید کمال تشکر رو دارم. در آخر اگه حرفی هست بفرمایید.
شهاب سنگ: نه چیزی نیست فقط می خواستم سال نو رو به همه خوانندگانتو تبریک بگم و بهشون گوشزد کنم توی این سال جدید مراقب دوربین هایی که نشونمون میدن باشیم.

     واقعا اگر همه به این ایمان برسند که اون خدایی که همه حواسش به بنده هاشه داره ما رو نیگاه میکنه و تمام جیک و پیک ما رو میفهمه(حتی از بنزین توی باک موتور من هم خبر داره) واقعا به نظرتون کسی کار اشتباهی می کرد؟ نه خدا وکیلی؟

در پناه حق شاد سرزنده باشید و سال نو  پیشاپیش بر همه مبارک...

یا حق

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 14:27  توسط Sebbashchen  | 



 

من یک شکلات  گذاشتم تو  دستش  اونم  یک شکلات گذاشت تو دستم 

من بچه بودم اونم بچه بود

 سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد دید که منو میشناسه

خندیدم

 گفت دوستیم ؟

گفتم دوست دوست

گفت تا کجا ؟

گفتم دوستی که تا نداره

گفت تا مرگ

خندیدمو  گفتم  من  که  گفتم تا نداره

گفت باشه تا پس از مرگ باز با هم دوستیم؟ تا بهشت تا جهنم. تا هرجا که باشه منو تو باهم دوستیم

خندیدمو  گفتم  تو  براش تا هرجا  که  دلت  می خواد یک تا بزار اصلا یک تا بکش از سر این دنیا تا اون

 دنیا اما من اصلا براش تا نمیزارم .

نگام  کرد  نگاش  کردم  باور  نمیکرد  می دونستم اون  میخواست حتما دوستیمون یک تا داشته باشه

دوستی بدون تا رو نمی فهمید !!

گفت بیا برا دوستیمون یک نشونه بذاریم

گفتم باشه تو بزار

گفت شکلات. باشه ؟

گفتم باشه

هر بار یک شکلات می ذاشت  تو  دستم منم یک شکلات می ذاشتم تو دستش

باز همدیگرو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم . دوست دوست

من تندی  شکلاتمو  باز میکردم میذاشتم تو دهنم تند و تند میمکیدم

میگفت شکمو . تو دوست شکموی منی و شکلاتمو می ذاشت توی یک صندوقچه کوچولوی قشنگ.

می گفتم بخورش

می گفت تموم میشه می خوام تموم نشه برا همیشه بمونه

صندوقچش پر از شکلات شده بود هیچکدومشو نمی خورد .

من همشو خورده بودم .

گفتم اگه یک روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن اون وقت چی کار می کنی ؟

می گفت مواظبشون هستم .میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوستیم

 ومن شکلاتمو می ذاشتم تو دهنمو می گفتم نه نه نه تا نه . دوستی که تا نداره !!

 

چند سالی گذشت .

 اون بزرگ شده من هم بزرگ شدم من همه شکلاتامو خوردم.اون همه رو نگه داشته بود

اومده بود خداحافظی کنه می خواست بره اون دور دورا

میگفت میرم اما زود بر می گردم.

من که می دونم اون بر نمی گرده

یادش رفت به من شکلات بده .

من که یادم نرفته شکلاتمو دادم تندی بازش کرد گذاشت تودهنش یکی دیگه گذاشتم تو اون دستش

 گفتم بیا این هم آخرین شکلات برای صندوقچه کوچولوت .

یادش رفته بود یک صندوقچه داره برا شکلاتاش هر دو تا رو خورد

خندیدم می دونستم دوستی اون تا داره اما دوستی من تا نداره مثل همیشه

خوب شد همه رو خوردم

اما اون هیچکدوم رو نخورده

حالا با یک صندوقچه پر از شکلات های نخورده چی کار می کنه ؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 17:53  توسط Sebbashchen  | 



ديشب كه در آسمان نگاه مي‌كردم ستاره‌ام را نيافتم. هرچه بيشتر كنكاش مي‌كردم سردرگمتر مي‌شدم. از ستاره‌ي كناريش پرسيدم، پاسخ داد: "خواب كه بودم رفته، نمي‌دانم از ماه بپرس". نزد ماه رفتم و سراغ ستاره‌ام را گرفتم.
ــ گرگ و ميش بود كه بار و بنديل را جمع كرد!
ــ نپرسيدي كجا مي‌رود؟
ــ چرا پرسيدم.
ــ  خـــوب؟! كجا؟
ــ ناكجاآباد. خودش اين را گفت و تا آمدم دوباره بپرسم كه يعني چه، رفته بود. بهتر است از ابر بپرسي.
    پيش ابر كه رفتم داشت گيسوانش را شانه مي‌كرد صبر كردم كارش تمام شود.
ــ ابر مهربون، ستاره‌ام را نديدي؟
ــ چرا، دم دماي صبح بود كه شاد و شنگول آواز مي‌خواند و مي‌رفت.
ــ نديدي كدام طرفي مي‌رود؟ از او نپرسيدي بكجا مي‌رود؟
ــ اتفاقا هم پرسيدم ولي خودش كه مي‌گفت نميدانم!!! بهتر است از باد بپرسي.
     نزد باد كه رفتم داشت با بچه ابرها بازي مي‌كرد.
ــ ستاره‌ام را نديدي. دنبالش مي‌گردم.
ــ چرا، گم شده بود و راه خانه مي‌جست. احتمالا خورشيد بداند اكنون كجاست.
     دوان دوان بسوي خورشيد رفتم. تا مرا ديد فهميد و حرفم را در چشمانم خواند.
ــ ساعتي قبل بود كه از اينجا رفت، عجله كني بهش مي‌رسي.
     بسرعتم افزودم. شوق پيدا كردنش خستگي‌ام را محو كرده بود. از تپه كه بال رفتم و سر بلند كردم ستاره‌ام را ديدم، اما در كنار ستاره‌اي ديگر. در همين لحظه حضور كسي را پشت سرم احساس كردم. برگشتم و در چشمانش خيره شدم.
... انگار او هم ستاره‌اش را گم كرده بود.
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 13:42  توسط Sebbashchen  | 



بیش از اینها اه ، اری ، بیش از اینها می توان خاموش ماند

می توان ساعات طولانی ، با نگاهی چون نگاه مردگان ، ثابت

خیره شد در دود یک سیگار ، خیره شد در شکل یک فنجان

در گلی بیرنگ بر قالی ، در خطی موهوم بر دیوار

می توان با پنجه های خشک پرده را یکسو کشید و دید

در میان کوچه باران تند می بارد ، کودکی با بادبادکهای رنگینش ، ایستاده زیر یک طاقی

گاری فرسوده ای میدان را ، با شتابی پر هیاهو ترک می گوید

می توان بر جای باقی ماند ، در کنار پرده ، اما کور ، اما کر

می توان فریاد زد با صدایی سخت کاذب ، سخت بیگانه "دوست می دارم"

می توان در بازوان چیره یک مرد ، ماده ای زیبا و سالم بود

با تنی چون سفره چرمین ، با دو ....... درشت سخت

می توان در بستر یک دیوانه ، یک مست ، یک ولگرد عصمت یک عشق را آلود

می توان با زیرکی تحقیر کرد هر معمای شگفتی را

می توان تنها به حل جدولی پرداخت ، می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش کرد

می توان یک عمر زانو زد ، با سری افکنده در پای ضریحی سرد

می توان در گور مجهولی خدا را دید

می توان با سکه ای نا چیز ایمان یافت

می توان در حجره های مسجدی پوسید ، چون زیارتنامه خوانی پیر

می توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب ، حاصلی پیوسته یکسان داشت

می توان چشم تو را در پیله قهرش ، دکمه بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت

می توان چون اب در گودال خود خشکید

می توان زیبایی یک لحظه را با شرم ، مثل عکس سیاه مضحک فوری در ته صندوق مخفی کرد

می توان با صورتک ها رخنه دیوار را پوشاند ، می توان با نقشهایی پوچ تر آمیخت

می توان همچون عروسک های کوکی بود ، بادو چشم شیشه ای دنیای خود را دید

می توان با هر فشار هرزه دستی ، بی سبب فریاد زد "اه من بسیار خوشبختم"

ــــــــــ یادگاری جاودانه از فروغ فرخزاد ــــــــــ

( دی ماه ۱۳۱۳- بهمن ۱۳۴۵)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 13:54  توسط Sebbashchen  | 



بي هيچ مقدمه اي بگويم كه مي خواهم بروم. مي خواهم از اين فلاكت و منجلاب فرار كنم، اصلا مي خواهم پرواز كنم. ديگر نمي توانم هر روز ماسكهاي مسخره تان را ببينم كه دارند مجيز گويان لبخند مي زنند، فخر مي فروشند، دروغ مي گويند، حيله مي كنند، الكي عشق مي ورزند... . قبلا مي شد ولي ديگر برايم سخت شده هر روز مچ پاهام را مي گيريد و نمي گذاريد پرواز كنم. مگر كوريد كه بالهاي مرا نمي بينيد؟ مگر كريد كه صداي لابه ي عرش را در نبودم نمي شنويد؟ من تشنه ام است و شما ليوانهاي پر آبتان را از من دريغ مي كنيد. من كه هر روز گذاشتم گالون گالون از كأسم بنوشيد. چرا اينقدر خسيسيد و حسود كه حتي نمي گذاريد به ليوانش نگاه كنم و بهش بگويم كه چقدر دوست دارم قطره اي از آن بنوشم و پرواز كنم تا آنسوي كهكشانها. آنجا كه طلا به پشيزي نمي ارزد؛ آنجا كه آب به صد جان است؛ آنجا كه مي ورزند و مي گذارند بورزي. چه چيز را؟ هان... ديديد گفتم نمي گذاريد! يعني چون نمي دانيد نمي گذاريد، و من هم هر چه بگويم نخواهيد فهميد، يعني نمي خواهيد بفهميد. تقصيرتان نيست، نه ملامتتان مي كنم و سر كوفتتان مي زنم. يك زماني شما هم بال داشتيد و آرزوي پرواز اما اينقدر اين پا و آن پا كرديد و سگ محلي كه الان هم با وجود بودنشان نه مي بينيدشان و نه حسشان مي كنيد. شما هم مي توانيد بپريد ولي نمي خواهيد، يعني ديگر نمي دانيد پرواز يعني چه كه بخواهيد يا نه! من هم اگر بمانم شايد مثل شما بشوم، شايد نه حتما مثل شما مي شوم. براي همين هم هست كه مي خواهم نا غافل بروم. مي خواهم بروم تا از شر اين دستهاي حلقه پام راحت شوم.مي خواهم بروم كه نه قطره قطره بل دريا دريا ازش بنوشم. اصلا هم خيال باطل نكنيد كه چون زمزمي كه زائران مي آورند بياورمتان. چون ماموران گمركي آنجا آنقدر دقيق اند كه آب هيچ، نوشيده را هم راه برگشت نمي دهند. خيلي خنده دار بنظر مي رسد نه؟؟؟ اصلا هم خنده دار نيست. بل گريه دار نيز هم. اما روي دستم يك علامت ضربدر مي زنم تا يادم بماند آنجا كه رسيدم يك دل سير براي همه تان گريه كنم كه چقدر فراموش كاريد و مقصد را فراموش كرده خودتان را به مبدأ دوخته ايد. مبدأي كه ره روز پيشرفت مي كند و هيچ پيش رفتي در كارش نيست. آهاي ايها الناس مي خواهم بپرم. نمي بينيد مگر دارم تقلا مي زنم و اينها هي با گرزهاشان توي سرم مي كوبند كه بمانم.مي گذارم بخوبيد، مي گذارم بخوابيد تا راحت پرواز كنم و البته يك ضربدر هم همين الان بايد بزنم تا حسابي يادم باشد كه امشب هيچ نخورم؛ آخر تازگي ها فهميده ام توي غذاها خواب آور مي ريزيد تا هر كه بخواهد يا نخواهد بخوابد. افسوس دارد كه ديگر نمي بينمتان ولي شايد يك روز ديدمتان ما كه بخيل نيستيم. آخر چرا نگذاشتي كه با دل خوش بروم تا برايتان اينوايت بفرستم؛ و مگر تو را بخدا نمي بينيد كه همه رفقا رفته اند . من تنها مانده ام توي اين لكنتي برهوت معرفت. همين امشب مي روم و شما را با همه دلتنگي هاتان تنها مي گذارم. مي روم تا هم شما راحت باشيد هم من. مي روم و بالهام را با خودم مي برم اما يك عكسي از آنها برايتان مي گذارم كه ببينيد من بال دارم و من هم از تبار شمايم پس شما هم داريد، و يك آينه كه بالهاتان را ببينيد. البته اگر اول اين عينكهاي مزخرف را برداريد. من از آنها بدم مي آيد تو را بخدا آنها را برداري. اين اولين و آخرين وصيتم است. برداريد آن لعنتي ها را تا همه چيز را ببينيد. همه چيز را.

  

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 16:53  توسط Sebbashchen  |